آموزش ابتدايي زير بناي آموزش و پرورش

ارائه ي روش هايي براي مؤثر بودن آموزش

امير حسين و حلزونش

روش تدريسي كه در كلاس به كار مي برم ،معمولا بر اساس پژوهش است و هر روز كه وارد كلاس مي شوم انبوهي از گزارشات بچه ها در مورد تحقيقات و پژوهش هايشان روز ميزم انباشته مي شود .هر چند كه به آن ها تذكر مي دهم تا گزارش هر درس را در زنگ مخصوص به خود آن درس در كلاس ارائه دهند،اما شوق و اشتياق بچه ها در مورد نتايجي كه گرفته اند، اجازه ي صبر كردن را از آن ها مي گيرد ! و در بيشتر مواقع مجبور مي شوم طبق ميل بچه ها درس مورد علاقه آن ها را پيگيري كنم .

امروز هم وقتي وارد كلاس شدم اين امير حسين بود كه مي خواست جوّ كلاس را به نفع خود تغيير دهد تا توجه ها به ست او جلب شود. يك شيشه ي مربا روي ميزم گذاشت و گفت : « ببينيد چي پيدا كردم؟!» وقتي داخل شيشه را نگاه كردم ، كپّه ي كوچكي از سبزي جعفري را ديدم كه يك حلزون بزرگ گوشتالو (بدون صدف) روي آن چنبره زده بود . نتوانستم حالت چندش آور اين حلزون را در ظاهر پنهان كنم .امير حسين ادامه داد :«اين رو از توي سبزي ها پيدا كردم و آوردم تا همه ببينند .» گفتم سبزي ها خوب شسته شد ؟ با همان صداي پر از شيطنت هميشگي گفت : « بله ! خوب خوب ...تازه باهاش يه آش خوشمزه هم پختيم »بايد ادامه مي دادم . شيشه رو ميز به ميز جلوي بچه ها گذاشتم تا خوب از نزديك حلزون رو تماشا كنند.در اين بين به دفتر مدرسه رفتم و مطلبي در مورد حلزون ها از اينترنت پيدا كردم و به كلاس اومدم . خلاصه كتابي هم داخل كتابخانه كلاس در مورد اين جانور داشتيم و آن هم در اختيار بچه ها قرار داده شد.بايد نتيجه گيري مي شد. از بچه ها خواستم مطالبي كه در مورد اين جانور ياد گرفتند رو به صورت گروهي در برگه بنويسند تا در تابلو اعلانات قرار دهيم.چند تا عكس هم به آن ها ضميمه شد.خلاصه كار خوبي از آب دراومد.

محمد گفت :« من اين حلزون رو در كارتون هاي شرك و كورالين ديده ام.فكر نمي كردم يه روز واقعا از نزديك هم ببينمش !» اميررضا و علي و ميلاد هم حرفش رو تأييد كردند.

حلزون هنوز داشت تو اون شيشه شاخك هاش رو جا به جا مي كرد.حتما داشت به خودش افتخار مي كرد كه امروز اين قدر مورد توجه بوده ....اما من هنوز نتوانسته بودم به اون حالت چندش آوري كه داشت عادت كنم .امير حسين هم خوب فهميده بود .با صداي بلند گفت : « من مي دونم كه شما از اين حلزون اصلا خوشتون نمياد ، ولي من آرزو دارم سال هاي سال زنده باشه! » گفتم باشه...صابر هم گفت :« پس اسم هم براش بذار، مثلا دريا!» بچه ها حسابي خنديدند .اما امير حسين پكر شد.حتي وقتي گفتم شيشه رو پايين ، روي زمين قرار بده حاضر به انجام اين كار نشد و اون رو تا آخر زنگ كنارش نگه داشت.

مطلبي كه در مورد حلزون ها از اينترنت تهيه كردم در اين آدرس بود.عكس ها خيلي جالب هستند و همين طور اطلاعات هم جالب است.حتما به اين ادرس برويد و اطلاعات بيشتر را ببينيد:

 http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86


برچسب‌ها: امیرحسین و حلزونش, حلزون, لیسه, خاطره

[ یکم اسفند 1389 ] [ ] [ آسمان ]

[ ]