داستان هاي سبز
کاسه ي چوبي
پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوه ي چهارساله ي خود زندگي كند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود . هنگام خوردن شام غذايش روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شكست .
پسر و عروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدند ؛ « بايد در باره ي پدر بزرگ كاري بكنيم ، وگرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.» . آن ها يك ميز كوچك در گوشه ي اتاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهايي در آن جا غذا بخورد . بعد از اين كه يك بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شكست ، ديگر مجبور بود غذايش را در كاسه ي چوبي بخورد . هر وقت خانواده او را سرزنش مي كردند ، پدر بزرگ فقط اشك مي ريخت.
يك روز عصر ، قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهار ساله ي خود شد كه داشت با چند تكه چوب بازي مي كرد . پدر رو به او كرد و گفت :«پسرم ،داري چي درست مي كني ؟»پسر با شيرين زباني گفت :« دارم براي تو و مامان كاسه هاي چوبي درست مي كنم كه وقتي پير شديد ،در آن ها غذا بخوريد »! و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه ي خانواده با هم سر يك ميز غذا مي خوردند .
« برگرفته از كتاب سبز زندگي به كوشش محمود معيني فر »




Stats