تبليغاتX
آموزش ابتدايي زير بناي آموزش و پرورش

آموزش ابتدايي زير بناي آموزش و پرورش

روش تدريس ، ادبيات ، متفرقه

شايد تدريس درس تاريخ براي معلمان امري آسان و عادي باشد و بيشتر مواقع به داستان گويي و سخنراني در اين مورد پرداخته شود .در حالي که اين کلاس مي تواند با فيلم هاي آموزشي و کتاب هاي مربوط به ان پربارتر گردد .

درس زندگي انسان در گذشته هاي دور

اين درس براي بچه ها بسيار غير ملموس است .چون تصور آن ها از انسان هاي اوليه و زندگيشان طوري است که نمي توانند به درستي درک کنند آن ها بدون مسکن ، زير انداز و روانداز ، و ظرف ها و وسايل پيشرفته زندگي مي کرده اند . اين سؤالات همواره در اين درس از سوي بچه ها مطرح مي گردد :

-آن ها چه طور به حمام مي رفته اند ؟

- چگونه به نظافت نوزادان مي رسيده اند ؟

- چطور غذا مي پخته اند ؟

- تقسيم کار در آن زمان چگونه به وجود آمد ؟

- چطور حرف مي زدند و منظور خود را بيان مي کرده اند ؟

-چطور مي فهميده اند که کسي مرده است و بايد او را دفن کنند ؟

- 00000000000

اين سؤالات بديهي است .براي شروع درس ابتدا مي توان از آن جا شروع کرد که به بچه ها يادآوري کنيم به وسايلي که دور و برشان است و براي راحتي آن ها ساخته شده توجه کنند . و بعد به آن ها بگوييم چه چيزهايي دوست دارند اختراع کنند و براي چه ؟ جواب هاي بچه ها در اين مورد جالب خواهد بود .مثل اختراع نقاله اي که در اتاق ها قرار گرفته و بدون آن که آن ها راه بروند ،روي آن نشسته و آن ها را به مقصد مورد نظر در خانه برساند . بايد به آن ها گفت : « در ابتدا هم انسان هاي اوليه وسايل خود را اين گونه اختراع کرده اند ، ابتدا به آن نياز پيدا کرده و با استفاده از عقل و شعوري که خدا به آن ها داده است شروع به ساخت وسايل مورد نياز خود از سنگ و چوب کرده اند ، و رفته رفته پيشرفت و تکامل در آن ها پديد آمده است .»

از آن ها تحقيق بخواهيد .اما شما خودتان هم در اين تحقيقات همراهيشان کنيد .با هم به کتابخانه برويد ( گردش تحقيقاتي ) کتاب هاي معرفي شده را با هم ورق زده و عکس هاي انسان هاي نخستين و وسايل و ابزار آن ها را برايشان معرفي کنيد .( شکل انسان نخستين ، حدسياتي است که دانشمندان از فسيل ها به دست آورده اند و نظرياتي در مورد تکامل انسان نيز برآن تأثير گذاشته است .)

نمايشي از دورن سنگي در کلاس اجرا کنند و حدسياتي که در اين مورد دارند با نمايش ارائه دهند .و بعد نشان دادن اين موضوع که اولين روستاها چگونه به وجود آمد و..... در کلاس من اين نقش ها اجرا شد .

بچه ها معني تقسيم کار را به درستي متوجه نمي شدند .وقتي نمايش ترتيب داده شد و نقش ها شکل گرفت ، در اخر کار آن قدر خنديده بودندکه اشک از چشمانشان جاري بود .يکي کشاورز و ديگري شکارچي ، يکي وسايل کشاورزي مي ساخت و ديگري بچه داري مي کرد و....يک دنيا شور و شادي .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 5:41  توسط  داداشيان  | 

من يک معلمم .

لحظه اي به دنيا آمدم که نخستين سؤال بر زبان يک کودک جاري شد.

من مردمان بسيار در جاهاي بسيار بوده ام .

من سقراطم که جوانان آتن را هدايت کرد تا از طريق پرسش افکار جديد را کشف کنند .

من آن سوليوان هستم که اسرار خلقت را با لمس دست گشوده ي هلن کلر به او آموخت.

من هانس کريستسن آندرسن هستم که با داستان هاي بي شمار حقيقت هايي را به کودکان ارائه کرد .

من مار واکالينز هستم که براي احياي حق تحصيل براي همه ي کودکان مبارزه کرد .

من مري مک کلود بي تون هستم که براي مردم من کالج بزرگي ساخت و از جعبه هاي پرتقال به جاي ميز استفاده کرد ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:54  توسط  داداشيان  | 

مي دانيم که خود شناسي مقدمه ي خدا شناسي است .شما چه قدر در شناخت دانش آموزان نسبت به « خودشان » به آن ها کمک مي کنيد ؟ چه راه هايي در نظر داريد ؟

امسال من از بچه ها خواستم که در مورد خودشان تحقيق کنند و آن را به صورت يک کلاژ دربياورند .البته اين يک قدم کوچک در اين زمينه بود نه کلّي . يک ماه به آن ها فرصت دادم تا مطالبشان را جمع آوري کنند و سپس آن را به کلاس ارائه دهند .نتيجه بسيار عالي بود .زحماتي که براي شناخت بهتر خودشان کشيده بودند قابل توجه بود . سؤال من در اين زمينه از آن ها اين موارد بود :

1-   من کي هستم ؟

2-   کجا زندگي مي کنم ؟

3-   دوستانم ......؟

4-   بهترين دوستم ...؟

5-   حيوان و گياه خانگي مورد علاقه ام... ؟

6-   وقتي بزرگ شوم .......؟

7-   سرگرمي ها ......؟

8-   بهترين اتفاقي که تا به حال برايم افتاده .......؟

9-   بامزه ترين اتفاقي که تا به حال برايم افتاده .......... ؟

10-   بدترين اتفاقي که تا به حال برايم افتاده .....؟

11-   جايي که زندگي مي کنم ....؟

12-   انجمني که در آن عضو هستم .......؟

آن ها در پايان ماه گذشته کلاژها را به مدرسه آوردند و هر کدام در مورد آن ها توضيح دادند .عکس ها را در پايين ببينيد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:27  توسط  داداشيان  | 

من مي توانم  خوب ، بد ، خائن ، وفادار، فرشته خو يا شيطان صفت باشم ،

من مي توانم تو را دوست داشته باشم يا از تو متنفر باشم ،

من مي توانم سکوت کنم ، نادان يا دانا باشم ،

زيرا من يک انسانم و اين ها صفات انساني است .

و تو هم به ياد داشته باش :

من نبايد چيزي باشم که تو مي خواهي ،

من را خودم از خودم ساخته ام ،

تو را ديگري بايد برايت بسازد .

و تو هم به ياد داشته باش :

مني که من از خود ساخته ام ، آمال من است ،

تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان ها کيفيت زندگي را تعيين مي کند نه آرزوهايشان و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي خواهي و تو هم مي تواني انتخاب کني که من را مي خواهي يا نه ولي نمي تواني انتخاب کني که از من چه مي خواهي .مي تواني دوستم داشته باشي همين گونه که هستم و من هم .مي تواني از من متنفر باشي بي هيچ دليلي و من هم ، چرا که ما هر دو انسانيم .

اين جهان مملو از انسان هاست ، پس اين جهان مي تواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد.تو نمي تواني برايم به قضاوت بنشيني و حکمي صادر کني و من هم ، قضاوت و صدور حکم بر عهده ي نيروي ماورايي خداوندگار است .دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي ستايند ،

من قابل ستايشم و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد به خاطر بياوري : آن هايي که هر روز مي بيني و مراوده مي کني همه انسان هستند و داراي خصوصيات يک انسان ، با ظاهري متفاوت ، اما همگي جايزالخطا .

نامت را انساني باهوش بگذار؛ اگر انسان ها را از پشت ظاهرهاي متفاوتشان شناختي ، و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است .

از زندگي هر آن چه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آن چه آرزويش را داريم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:48  توسط  داداشيان  | 

براي پيدا کردن جواب هاي مربوط به درس گياهان احتياج به کارشناس مخصوص به خود ، ضروري مي نمود .از جهاد کشاورزي شهر وقتي گرفتم و بچه ها را به آن جا بردم .خيلي استقبال خوب و صميمانه اي داشتند و جا دارد از آقاي مهندس حاج آقايي و خانم گنج خانلو هم نهايت قدرداني را به عمل آوريم .

ابتدا آقاي حاج آقايي در يک کلاس به تک تک سوالات بچه ها پاسخ داد و واقعا چه قدر خوب حوصله به خرج دادند .

بعد به مزرعه رفتيم و در مورد گياهان آن جا هم توضيحات لازم داده شد .

در آخر هم سنگ تمام گذاشتند و با يک پذيرايي ما را شرمنده کردند تا به قول خودشان بچه ها با خاطره ي خوش از آن جا بروند .

واقعا از تلاش و همکاري صميمانه ي جهاد کشاورزي بسيار متشکر و ممنونيم

بچه ها در کلاس

نمايشگاه ادوات و محصولات کشاورزي

 

مزرعه ي جهاد کشاورزي

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:41  توسط  داداشيان  | 

 

روزي رئيس يک شرکت بزرگ به دليل يک مشکل اساسي در رابطه با يکي از کامپيوترهاي اصلي مجبور شد با منزل يکي از کامندانش تماس بگيرد .بنابراين ،شماره ي منزل او را گرفت .کودکي به تلفن جواب داد و نجواکنان گفت :

" سلام "       رئيس پرسيد : " بابا خونه اس ؟"

  صداي کوچک نجواکنان گفت : " بله "  

 - مي توانم با او صحبت کنم ؟                کودک خيلي آهسته گفت : " نه "

 رئيس که خيلي متعجب شده بود و مي خواست هر چه سريع تر با يک بزرگسال صحبت کند ، گفت :

" مامانت اونجاس ؟"                    - بله      - مي توانم با او صحبت کنم ؟  

 دوباره صداي کوچک گفت : " نه " 

 رئيس به اميد اين که شخص ديگري در ا« جا باشد که او بتواند حداقل يک پيغام بگذارد پرسيد : " آيا کس ديگري آن جا هست ؟ "  

 کودک زمزمه کنان پاسخ داد  : " بله ، يک پليس "

رئيس که گيج و حيران مانده بود که يک پليس در منزل کارمندش چه مي کند ، پرسيد : " آيا مي توانم با پليس صحبت کنم ؟ "

کودک خيلي آهسته پاسخ داد : " نه ، او مشغول است . "

-         مشغول چه کاري است ؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد : " مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان "

رئيس که نگران شده بود و حتي نگراني اش با شنيدن صداي هليکوپتري ار آن طرف گوشي به دلشوره تبديل شده بود پرسيد : " آن جا چه خبر است ؟ "

کودک با همان صداي بسيار آهسته که حالا ترس آميخته به احترامي در آن موج مي زد پاسخ داد : گروه جست و جو همين الان از هلي کوپتر پياده شدند  ."

رئيس که زنگ خطر در گوشش به صدا در آمده بود ، نگران و حتي کمي لرزان پرسيد : " آن ها دنبال چي مي گردند ؟ "

کودک که همچنان با صدايي بسيار آهسته و نجوا کنان صحبت مي کرد با خنده ي ريزي پاسخ داد :

  " من " .

منبع : مجله ي موفقيت      نيلوفر  مومن خاني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:41  توسط  داداشيان  | 

سلام

نظر به اين که وبلاگ ابنجانب مقام رتبه ي برتر در استان را در سال جاري به خود اختصاص داد ، بر خود لازم ديدم که از دوستان و همکاران ارجمندم که در اين راه مرا ياري فرمودند تشکر کنم .

وبلاگ بسيار پرمحتوا و مفيد معلمان اثر بخش و کارآمد آقاي حميدرضا ترکمندي

http://www.moallem1.blogfa.com//    که همواره با رهنمودهاي ارزشمندشان ، حق استادي برگردن من دارند .

وبلاگ دوست و استاد خوبم خانم  مهري طهماسبي  ترانه هاي کودکان

http://www.taranehaykoodakan.blogfa.com/

سايت مديريت مدارس http://www.pira.blogsky.com/

هنرجو     آقاي اينانلو http://honarjo.com/

آموزگار          آقاي شکرانهhttp://sohrabshokraneh.blogfa.com//

بابا آب داد        آقاي موسوي               http://www.babaabdad.blogfa.com/

بچه ها کلاس اولي من     خانم فريده فلاح فيروز آبادي http://www.class-avvali.persianblog.ir/

قيل و قال مدرسه               آقاي قرباني http://madrece.blogfa.com/ 

وکام ۲              آقای مرادی      http://www.vecam2.blogfa.com/

و همين طور با تشکر ازمسول روابط عمومي آموزش و پرورش شهرستان ابهر آقاي صادقي

و ديگر دوستان که با راهنمايي ها و نظرات ارزشمندشان همواره مشوق من در اين زمينه بوده اند .

براي همه آرزوي پيروزي و سلامتي دارم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:36  توسط  داداشيان  | 

هر وقت به ما مي گويند بخشش فقط ياد بخشش مادي مي افتيم .کتابي خواندم از« بيل کلينتون » با عنوان بخشش با ترجمه ي سعيد هابيل امير خيز که انواع بخشش را به ما مي آموزد . قسمتي از آن را مي خوانيد .

وقتي کاخ سفيد را ترک کردم ، متوجه شدم مي خواهم باقي زندگي ام را صرف بخشش وقت ، پول و توانايي هايم بکنم ؛ آن جا که ارزش تلاش دارد و مي توام تغييري ايجاد کنم .دقيقاً نمي دانستم چه خواهم کرد، اما مي خواستم براي نجات زندگي ها و حل مشکلات مهم ياري بخش باشم و شانس رسيدن به روياها را به جوانان بيشتري بدهم .به خاطر زندگي  شگرف و نادري که مردم آمريکا به من بخشيده بودند خود را ملزم به انجام اين کارها مي دانستم .  بيشتر زندگي ام صرف فعاليت هاي سياسي شده بود و سياست بيشتر نوعي « گرفتن » است تا بخشيدن ؛همواره بايد حمايت ، همکاري و نظر ديگران را جلب کني که اگر حسن نيت نشان دهي اينامر محقق مي شود .اما هيچ انسان عاقلي نمي تواند اين کاررا آن چنان که من انجام دادم ، انجام دهد و به اين نيانديشد که براي متعادل کردن کفه ي ترازو در اين تعامل ، بايد هر چه بيشتر از منافعش بگذرد .گذشتهاز اين همچون بسياري از مردم که مي خواهند خوشبختي و رضايت خاطر ناشي از بخشش معنوي را داشته باشند فکر مي کردم از اين کار لذت خواهم برد .در اين راه  به جايي رسيدم که علاوه بر مراقبت از خانواده و بودن با آن ها و دوستانم بايد به بزرگترين دغدغه ام مي پرداختم .بايد تمام تلاشم را مي کردم تا جوانان قبل از آن که به پايان زندگي برسند ، شانس رسيدن به کمال راداشته باشند .........

بخشش زمان

مادامي که همه ي ما به يک اندازه ثروت نداريم ،دسترسي يکساني به بيست و چهار ساعت هر روزمان نداريم .پس بعضي افراد وقت آزاد خيلي کمتري از ديگران دارند . تقريبا همه مي توانند فرصتي را براي بخشش به وجود بياورند .موهبت زمان مي تواند بعضي اوقات ارزشمندتر و رضايت بخش تر از پول باشد.چنان که آمريکايي ها به شما خواهند گفت که چه کسي براي پناهگاه بي خانمان ها و يا مرکز خانواده هاي دچار مشکل داوطلب شده ، براي افراد پير روي چرخ غذا آورده ، براي خريد همسايه ي پير به خوار و بار فروشي رفته ، در انجام وظايف غير پزشکي بيمارستان ها کمک کرده ، به دانش آموزان درس خصوصي خواندن يا رياضي داده ، مربي بچه ها در محله هاي فقير شده تا به آن ها در آمادگي براي کالج و موفقيت در زندگي کمک کند ، به عنوان يک داوطلب امري کورپ

   خدمت کرده يا در زمان سيل کيسه هاي شن را روي هم جمع کرده است .      آن چه شما نسبت به بخشش زمانتان انجام مي دهيد ، به ميزان زماني که براي بخشيدن داريد ، چيزي که مي دانيد و بيشتر از همه به چيزي که واقعاً برايتان مهم است بستگي دارد .تعداد اندکي ، عمري را و عده اي يک يا دو سال را معمولا ً در اوايل زندگي يا بعد از سال ها کار در باز نشستگي صرف خدمت به ديگران مي کنند .بيشتر افراد چند هفته در سال و ميليون ها نفر ساعتي يا بيشتر را در هفته وقف مي کنند.در ايالات متحده تقريبا ًپنجاه و پنج درصد بزرگسالان ، نزديک به هشتاد و چهار ميليون نفر ، زماني در سال را وقف مي کنند..مجموع زمان هاي وقف شده ، متجاوز از زمان کار نُه ميليون کارمند تمام وقت است که ارزشي برابر با دويست و سي و نه ميليارد دلار دارد .آمريکايي ها در سال 2005 تقريباً به اندازه ي دويست و شش ميليون دلار کمک نقدي کردند .اگر هر کسي زماني را که مي توانست مي بخشيد به ميليون ها نفر کمک مي شد ..........                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:30  توسط  داداشيان  | 

 

معلم کسي ا ست که مي تواند چيزهاي سخت را آسان کند.رالف والدو امرسون

هدف کلي :آشنايي با خط ، پاره خط و نيم خط

اهداف ويژه :

دانش آموزان با استفاده از وسايلي مثل طناب و نوار کاغذيو مقداري نخود پي مي برند که خط از نقطه هاي بسيار به هم فشرده در امتداد يکديگر تشکيل شده و پاره خط قسمتي از خط است که دو سرش بسته باشد و نيم خط هم خطي است که از يک طرف محدود و از يک طرف نامحدود مي باشد.

هوش هاي به کار گرفته شده

هوش بدني- جنبشي        -       هوش بصري-فضايي      -         هوش منطقي – رياضي       -   

  هوش کلامي – زباني

وسايل موردنياز :

طناب (حدود يک متر) – نخ کاموا – مقداري نخود خام – نوار کاغذي

روش اجرا :

از دانش آموزان بخواهيد که نخودها را روي زمين در امتداد يکديگر و درست کنار هم بچينند . ( اين کار بهتر است در حياط مدرسه انجام شود )

بعد کمي از آن فاصله گرفته و از مسافت دور به آن نگاه کنند .چه مي بينند؟ آيا باز نخودها را به صورت مجزا درک مي کنند ؟ اگر اين نخودها را از فاصله ي دور ببينيم به صورت يک خط راست ديده مي شود که هر چه قدر بخواهيم مي توانيم از دو طرف امتداد دهيم . در اين جا مي توانيم خط راست و نحوه ي نامگذاري آن را براي بچه ها توضيح دهيم .

پاره خط : بعد از اين که مفهوم خط براي بچه ها توضيح داده شد به جاي نخودها از يک طناب يا نخ کاموا استفاده مي کنيم .آن را روي زمي به صورت کشيده قرار داده و به بچه ها مي گوييم که اين يک خط راست فرضي است که اگر بخواهيم هر چقدر دلمان بخواهد از دو طرف به آن طناب بسته و امتدادش دهيم و بعد مي گوييم دو نقطه از طناب را به دلخواه انتخاب کنند . آن دو نقطه را گره مي زنيم و مي گوييم با اين کار قسمتي از اين خط را انتخاب کرديم که دو سرش بسته است و محدود مي باشد . به اين قسمت از خط ، پاره خط مي گوييم .( يادتان باشد حتماً تأکيد کنيد پاره خط ، خط نيست .فقط قسمتي از خط است .)

نيم خط : توجه بچه ها را به دو طرف طناب که سرشان باز است تا قسمت گره خورده ي طناب جلب مي کنيم . از گره طناب اشاره کرده تا قسمت باز طناب و مي گوييم به اين خط که فقط يک سرش بسته است و طرف ديگرش نامحدود و باز نيم خط مي گوييم .براي نامگذاري نيم خط حتما بايد از سر بسته ي آن شروع کنيم ، چون ابتداي نيم خط مي باشد .

تمرين هاي کتاب ، فعاليت هاي مکمل در اين زمينه مي باشد .
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:8  توسط  داداشيان  | 

اين خاطره برگرفته از کتاب " چهره هايي از پدرم " نوشته ي ثمين باغچه بان پسر جبار باغچه بان مي باشد .مردي که با پشتکار ، صبر و اراده ي محکم خود به ما درس انسانيت و استقامت آموخت .

در سال 1325 يا 26 .وزير وقت آموزش و پرورش وقت با پدرم درافتاده بود . بهتر است بگويم لج کرده و کج افتاه بود .او دکتري از تحصيل کرده هاي آمريکا بود ، اما پدرم فقط يک آموزگار بود .

وزير ، هر جور چوبي را لاي چرخ او مي گذاشت ، تهمت هاي سياسي به او مي زد ، حقوقش را کم مي کرد ، اجازه ي ملاقات به او نمي داد ، او را تحقير و تمسخر مي کرد ، مي گفت مدرک تحصيلي ندارد .خلاصه از هر گونه کارشکني در حق او دريغ نمي کرد و از اين کارشکني لذت مي برد ، يک لذت کودکانه ...

آن وقت ها پدرم « مجله ي زبان » را منتشر مي کرد .در اين مجله با چاپ مقاله ي خيلي تند و تيزي به وزير حمله کرد .جمله هاي بسياري در آن مقاله مي گذشت که خيلي به درد وزير مي خورد ، زيرامي توانست با عنوان کردن آن ها ، براي اين آموزگار تسليم ناپذيري که ترس و عجز را در مذهب آموزگاري الحاد مي شمرد ، چاه بکند ، و همين کار را هم کرد: عنوان کرد که او کمونيست است ، توده اي است ، ضد رژيم سلطنتي است ، اصلاً ايراني نيست و يک مهاجر قفقازي است و از اين حرف ها .... پدرم در جواب به اين مهملات مقاله ي  تند و تيز و مفصل ديگري نوشت ، که چند سطري از آن را نقل مي کنم :

« آقاي وزير ، من مانند فلاني برلن نديده و مثل فلاني از پاريس نيامده ام . من مانند آن يکي به مسکو نرفته و مثل اين يکي از لندن برنگشته و مانند تو ميوه ي آمريکا نيستم . من مانند يک علف صحرايي به وسيله ي باد و باران و تابش نور آفتاب آسمان ايران سبز شده و به رنگ و بوي ايرانيت افتخار دارم .قدرت من ، فکر من ، معلومات من و ايمان من همه ايراني است .من در ايران يک بخشش الهي هستم ، نه مثل تو کسب شرف کرده اي از آمريکا.من انفاس پيغمبري را از زرتشت ، حس نوع پروري را از سعدي ، قدرت تشخيص و علاج را از بوعلي ، جسارت سربازي را از فردوسي ، شور عشق و ظرافت خيال را از گنجه اي ، جرئت انقلاب را از کاوه به ارث برده ام ، سر کار چه کاره هستيد اي ميوه ي آمريکا ؟....

من اين دعوا را با شما در موقعي شروع کرده ام که شما وزير هستيد و من آموزگاري بيش نيستم ، اما ترس و عجز در مذهب آموزگاري من الحاد است . من نمي توانم در برابر ظلم و ستم و دروغ مانند گوسفندي ساکت بمانم و تسليم بشوم ، زيرا در اين صورت پرورش يافتگان من نيز اخلاق گوسفندي پيدا خواهند کرد .من براي مبارزه با ظلم منتظر نمي مانم تا چند نفري پا پيش بگذارند و من دنبال آن ها بيافتم .من خود پيش مي روم ولو اين که ديگران قدمي هم برندارند و تنها بمانم ، و آموزگاران هميشه بايد در مواجهه با ظلم و دروغ پيشقدم باشند .هيچ وقت نبايد منتظر بمانند تا کساني جلو بيافتند و آن ها دنبالشان بروند ....»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:54  توسط  داداشيان  | 

 

همه چيز از عشق و علاقه نشأت مي گيرد و بدون آن چيزي به وجود نمي آيد .

عشق و علاقه ي پدر و مادر نسبت به کودک يا کودکان خود ، عشق و علاقه ي بي همتايي است که در آغاز جنبه ي جسماني دارد و از همان دوران جنيني شکل مي گيرد .ريشه هاي اين عشق و علاقه شايد خيلي جلوتر ، يعني قبل از بارداري در سرگذشت شخصي مادر و اشتياق وي به داشتن بچه شکل گرفته باشد .با اين همه ، والدين بايد اين مطلب را مدنظر داشته باشند که فرزند آن ها همسان خود آن ها نيست ، بلکه ، از همان لحظه ي تولد فرد جداگانه اي است .

ارائه دادن تعريف رضايت بخشي از شوق و علاقه کار آساني نيست ، ولي گرايش بر اين است که آن را بر پايه ي جلوه  و تجليات آن تعريف کنند .عشق و علاقه اي که پدر و مادر نسبت به کودک خود احساس مي کنند از همين نوع و حتي افزون تر از آن است ؛ احساساتي که والدين را دگرگون مي کند و همه ي مناسبات آن ها را با کودک در بر مي گيرد . به بيان ديگر ، نه تنها حرکات آن ها ، بلکه طنين صداي آن ها ، نگاه هاي آن ها و دقت و توجهي که نسبت به او ابراز مي دارند ، همه و همه از اين عشق و علاقه نشأت مي گيرد و غناي حقيقي متقابلي ار آن به وجود مي آيد .

اين پيوند مبتني بر عشق و علاقه ، بدون ميل متقابل ، لذت با هم بودن ، با هم آموختن و آگاهي يافتن از امور نمي تواند ايجاد شود .نکته ي قابل توجه اين که پدرو مادر نيز از کودکان خود چيز هايي مي آموزند .

عشق و علاقه نسبت به کودک ، قبل از هر چيز ، ايجاد کردن فضايي گرم در اطراف اوست ، البته با در نظر گرفتن اين نکته که وي موجودي با ويژگي هاي خاص است .

مسأله ي اساسي از نظر کودک اين است که اين رابطه در وي ايجاد ايمني کند . اين گفته به معناي حمايت بيش از حد طفل و بيش از اندازه « توجه کردن به او » نيست ، زيرا چنين رفتاري امکان دارد موجب انتقال نگراني ها و تشويش هاي پدر و مادر به کودک شود و او را گرفتار ناامني و دل نگراني دروني سازد .

دوست داشتن کودک يعني او را همان گونه که هست ، با معايب و محاسنش پذيرفتن .اين عمل به معناي احترام به شخصيت کودک و شناخت جنبه هاي مثبت اوست .

دوست داشتن ، عبارت است از دقيق بودن ، قصد کودک را حدس زدن و با کلمات اندکي که بيان مي کند ، به منظور او پي بردن .

دوست داشتن ، فراهم کردن جايگاه ويژه ي کودک درون گروه خانواده و ياري رساندن به او براي شکوفايي در اين چهار چوب است .

عملي که بدون عشق و علاقه انجام شود ارزش بسيار کمتري دارد ؛ کودک آن را احساس مي کند و از آن رنج مي برد .عکس قضيه نيز قابل توجه است ، يعني اگر عشق و علاقه ي بيش از حدي نسبت به او ابراز شود ، به نحوي که کودک آن عشق و علاقه را مختص خود بداند و نسبت به آن احساس تملک کند ، اين خطر به وجود مي آيد که شخصيت کودک دچار مشکل شود و رشد او مختل گردد .

مواردي که بايد از آن ها دوري جست :

تمايل داشتن به اين که کودک همان چيزي باشد که والدين مي خواسته اند.

از کودک انتظار  حق شناسي داشتن .

توقع و تمناي اين که احساسا ت و عواطف کودک به طور کامل و انحصاري ، معطوف پدر ومادر باشد.

حمايت شديد و بيش از حد کودک به منظور دور کردن نااميدي و رنجش خاطر کودک .

تصور اين که خريد اسباب بازي ها و لباس هاي آخرين مد براي کودک ، دليل دوست داشتن اوست .

مواردي که توصيه مي شود :

رفتار کردن به گونه اي که کودک احساس کند او رادوست مي دارند .

ايجاد کردن فضايي لبريز از ايمني عاطفي در اطراف کودک .

کوشش در پي بردن به شخصيت ويژه ي کودک با همه ي توانمندي ها و نارسايي هاي او .

ياري کردن کودک در گسترش ويژگي ها و جنبه هاي مثبتش .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:26  توسط  داداشيان  | 

هر روز شاهد قطع درختان این محدوده هستم ....کسی نیست تا صدای فریاد درختان را بشنود و از قطع شدن آن ها جلوگیری کند ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط  داداشيان  |